جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
piffling
01
کوچک و ناچیز
insignificant or of little importance
نکوهشی
غیررسمی
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most piffling
شکل تفضیلی
more piffling
درجهپذیر
مثالها
The argument over the color of the office walls seemed piffling compared to the larger issues facing the company.
بحث درباره رنگ دیوارهای دفتر در مقایسه با مسائل بزرگتری که شرکت با آن روبرو بود، بیاهمیت به نظر میرسید.
درخت واژگانی
piffling
piffle



























