جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Piddle
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
piddles
مثالها
She quickly cleaned up the piddle before anyone noticed.
او به سرعت ادرار را قبل از اینکه کسی متوجه شود تمیز کرد.
to piddle
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
piddle
سومشخص مفرد
piddles
وجه وصفی حال
piddling
گذشته ساده
piddled
اسم مفعول
piddled
مثالها
She had to piddle frequently during the long car ride.
او مجبور بود در طول سفر طولانی ماشین frequently ادرار کند.
02
وقت تلف کردن, بیکار وقت گذراندن
waste time; spend one's time idly or inefficiently



























