جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
patchy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
patchiest
شکل تفضیلی
patchier
درجهپذیر
مثالها
His patchy memory of the event made it hard to recount the details.
حافظه پراکنده او از رویداد، بازگویی جزئیات را دشوار کرد.
02
ناهموار, تکه تکه
occurring in scattered or uneven areas, not consistent or complete
مثالها
The patchy paint job left some spots untouched.
کار رنگآمیزی ناهموار برخی نقاط را دستنخورده باقی گذاشت.
درخت واژگانی
patchily
patchiness
patchy
patch



























