جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to await
01
انتظار کشیدن, چشم به راه بودن
to wait for something or someone
Transitive: to await an event
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
await
سومشخص مفرد
awaits
وجه وصفی حال
awaiting
گذشته ساده
awaited
اسم مفعول
awaited
مثالها
She sat by the window, awaiting the delivery of an important package.
او کنار پنجره نشست، منتظر تحویل یک بسته مهم بود.



























