جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Noodle
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
noodles
مثالها
For a quick and easy meal, I whipped up a delicious garlic and butter noodle dish.
برای یک وعده غذایی سریع و آسان، یک غذای خوشمزه از نودل سیر و کره درست کردم.
02
احمق, نادان
a person seen as weak-minded, easily confused, or foolish
نکوهشی
غیررسمی
مثالها
He froze during the presentation and rambled like a total noodle.
او در حین ارائه منجمد شد و مثل یک noodle کامل پرت و پلا گفت.
03
کله, سر
informal terms for a human head



























