جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Jawbone
01
استخوان فک, استخوان آرواره
either of the bones that form the jaw, particularly the lower jaw
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
jawbones
مثالها
The boxer's opponent landed a powerful punch to his jawbone, causing him to stagger backward.
حریف بوکسور یک مشت قدرتمند به استخوان فک او زد و باعث شد که به عقب تلوتلو بخورد.
to jawbone
01
گپ زدن, طولانی صحبت کردن
to talk at length in a casual, friendly, or persuasive manner
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
jawbone
سومشخص مفرد
jawbones
وجه وصفی حال
jawboning
گذشته ساده
jawboned
اسم مفعول
jawboned
مثالها
He spent the afternoon jawboning with his neighbors.
او بعدازظهر را با همسایگانش به گفتوگوی طولانی گذراند.



























