جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Jawbone
01
استخوان فک, استخوان آرواره
either of the bones that form the jaw, particularly the lower jaw
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
jawbones
مثالها
The dentist examined the x-ray images to assess the condition of the patient 's jawbone before proceeding with the dental implant surgery.
دندانپزشک تصاویر اشعه ایکس را بررسی کرد تا وضعیت استخوان فک بیمار را قبل از انجام عمل جراحی کاشت دندان ارزیابی کند.
to jawbone
01
گپ زدن, طولانی صحبت کردن
to talk at length in a casual, friendly, or persuasive manner
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
jawbone
سومشخص مفرد
jawbones
وجه وصفی حال
jawboning
گذشته ساده
jawboned
اسم مفعول
jawboned
مثالها
The manager tried to jawbone the staff into meeting the deadline.
مدیر سعی کرد کارکنان را برای رعایت مهلت متقاعد کند.



























