جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
La pincée
01
به قدر یک سر انگشت
très petite quantité d'un ingrédient, que l'on peut saisir entre le pouce et l'index
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
جنس دستوری
مؤنث
شکل جمع
pincées
مثالها
Elle met toujours une pincée de cannelle dans son café.
او همیشه یک نوک انگشت دارچین در قهوهاش میریزد.



























