جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Imbroglio
01
سوءتفاهم
an awkward misunderstanding
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
imbroglios
مثالها
His offhand comment led to an imbroglio that took weeks to smooth over.
اظهار نظر بیدقت او به یک درگیری منجر شد که هفتهها طول کشید تا حل شود.
02
وضعیت پیچیده, مسئله پیچیده
a complicated situation involving political or interpersonal conflict
مثالها
Parliament was caught in a legislative imbroglio over the budget bill.
پارلمان در یک ایمبروگلیو قانونگذاری بر سر لایحه بودجه گرفتار شد.



























