جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Hare
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
حیوان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
hares
مثالها
The hare darted across the meadow, its long ears twitching with every leap.
خرگوش صحرایی با سرعت از میان چمنزار گذشت، گوش های بلندش با هر جهش تکان می خورد.
02
گوشت خرگوش, خرگوش صحرایی
the meat of a rabbit or hare, wild or domesticated, used as food
مثالها
The chef prepared a stew using tender hare.
آشپز یک خورش را با استفاده از گوشت خرگوش نرم تهیه کرد.
to hare
01
سریع دویدن, به سرعت حرکت کردن
to move swiftly or run rapidly
Intransitive: to hare somewhere | to hare
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
hare
سومشخص مفرد
hares
وجه وصفی حال
haring
گذشته ساده
hared
اسم مفعول
hared
مثالها
The children decided to hare around the playground, playing a lively game of tag.
بچهها تصمیم گرفتند در زمین بازی بدوند و یک بازی پرجنبوجوش دنبکبازی انجام دهند.



























