جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Gravy train
01
کاسبی بیدردسر و پولساز, پول مفت
a situation in which making a lot of money becomes possible with minimal time or effort
اصطلاح
غیررسمی
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
gravy trains
مثالها
That government contract became a real gravy train for them.
آن قرارداد دولتی برایشان تبدیل به یک کاسبی بیدردسر و پولساز شد.



























