جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to glint
01
درخشیدن, برق زدن
be shiny, as if wet
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
glint
سومشخص مفرد
glints
وجه وصفی حال
glinting
گذشته ساده
glinted
اسم مفعول
glinted
02
نگاه انداختن, سریع نگاه کردن
throw a glance at; take a brief look at
Glint
01
یک درخشش, یک بازتاب
a brief flash light, often seen as a quick reflection
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
singular
not gender specific
شکل جمع
glints
مثالها
A glint of sunlight reflected off the lake, creating a dazzling effect.
درخششی از نور خورشید از روی دریاچه منعکس شد و اثری خیره کننده ایجاد کرد.
02
درخشش, جلا
a spatially localized brightness
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
glinting
glint



























