جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
gleaming
01
درخشان, تابنده
shining or reflecting light in a bright way
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most gleaming
شکل تفضیلی
more gleaming
درجهپذیر
مثالها
She wore a gleaming silver necklace that caught the sunlight.
او یک گردنبند نقرهای درخشان به تن داشت که نور خورشید را میگرفت.
Gleaming
01
یک درخشش, یک پرتو
a flash or beam of light, often reflecting brightly or catching the eye
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
gleamings
مثالها
The knight ’s armor gave off a gleaming in the morning sun.
زره شوالیه در آفتاب صبحگاهی درخششی از خود ساطع میکرد.
درخت واژگانی
gleaming
gleam



























