جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to forebode
01
پیشگویی کردن, از پیش (درباره چیزی) خبر دادن
to predict that something bad is going to happen very soon
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
forebode
سومشخص مفرد
forebodes
وجه وصفی حال
foreboding
گذشته ساده
foreboded
اسم مفعول
foreboded
مثالها
His pale face and shaky hands forbode a sense of dread before the test.
چهره رنگ پریده و دستان لرزان او حکایت از احساس وحشت قبل از آزمون دارد.
درخت واژگانی
foreboding
foreboding
forebode
fore
bode



























