جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Footnote
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
footnotes
مثالها
The historian 's book was filled with footnotes citing sources and offering commentary on historical events.
کتاب مورخ پر از پاورقیها بود که به منابع استناد میکرد و تفسیرهایی درباره رویدادهای تاریخی ارائه میداد.
to footnote
01
پانویس اضافه کردن, یادداشت توضیحی افزودن
to add explanatory or critical notes to a text for clarification or reference
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
footnote
سومشخص مفرد
footnotes
وجه وصفی حال
footnoting
گذشته ساده
footnoted
اسم مفعول
footnoted
مثالها
She footnoted the historical references in her essay.
او مراجع تاریخی را در مقالهاش پانویس کرد.
درخت واژگانی
footnote
foot
note



























