جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Fog
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
He used his flashlight to navigate through the dense fog.
او از چراغ قوه خود برای حرکت در مه غلیظ استفاده کرد.
02
مه, غبار
an atmosphere in which visibility is reduced because of a cloud of some substance
03
مه, سردرگمی
confusion characterized by lack of clarity
to fog
01
مبهم کردن, نامشخص کردن
make less visible or unclear
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
fog
سومشخص مفرد
fogs
وجه وصفی حال
fogging
گذشته ساده
fogged
اسم مفعول
fogged



























