جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Eyewitness
01
شاهد عینی
someone who has personally seen of an object, event, etc. and can describe it
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
eyewitnesses
مثالها
The police interviewed the eyewitness to gather details about the robbery.
پلیس از شاهد عینی بازجویی کرد تا جزئیات درباره سرقت را جمعآوری کند.
to eyewitness
01
شاهد عینی بودن, شخصاً حضور داشتن
to attend or witness an event personally, seeing it directly
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
eyewitness
سومشخص مفرد
eyewitnesses
وجه وصفی حال
eyewitnessing
گذشته ساده
eyewitnessed
اسم مفعول
eyewitnessed
مثالها
She eyewitnessed the accident and immediately called for help.
او شاهد عینی حادثه بود و بلافاصله درخواست کمک کرد.



























