جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Effigy
01
تمثال, مجسمه
a physical illustration of someone, especially a graven image or statue, often life-size
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
effigies
مثالها
Protesters burned an effigy of the controversial figure.
معترضان یک تمثال از چهره جنجالی را سوزاندند.



























