جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Effigy
01
تمثال, مجسمه
a physical illustration of someone, especially a graven image or statue, often life-size
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
effigies
مثالها
The artist sculpted an effigy of the famous leader.
هنرمند تندیسی از رهبر معروف ساخت.



























