جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to do in
[phrase form: do]
01
کشتن
to murder someone
Transitive: to do in sb
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جداشدنی
جزء فعلی
in
فعل پایه
do
زمان حال
do in
سومشخص مفرد
does in
وجه وصفی حال
doing in
گذشته ساده
did in
اسم مفعول
done in
مثالها
The hired assassin was given the task to do in the political rival.
قاتل اجیر مأمور شد تا رقیب سیاسی را از بین ببرد.
02
خسته کردن
to physically or mentally exhaust someone
مثالها
After the intense workout, the strenuous exercises did him in, leaving him feeling completely drained.
پس از تمرین شدید، تمرینات طاقتفرسا او را خسته کرد، و باعث شد کاملاً احساس خستگی کند.



























