جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Disk
مثالها
She saved the important files to an external disk to back them up in case of computer failure.
او فایلهای مهم را روی یک دیسک خارجی ذخیره کرد تا در صورت خرابی کامپیوتر از آنها پشتیبان بگیرد.
02
دیسک, صفحه
an object that has a flat, round, and circular shape
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
disks
مثالها
She inserted the metal disk into the slot to activate the machine.
او دیسک فلزی را داخل شکاف قرار داد تا ماشین را فعال کند.
03
دیسک, صفحه
a flat, circular object or plate
مثالها
The artist sculpted a bronze disk.
هنرمند یک دیسک برنزی را حکاکی کرد.
04
دیسک, وینیل
a phonograph record with a continuous groove used to reproduce music
مثالها
She played a jazz disk on the turntable.
او یک دیسک جاز روی گرامافون پخش کرد.
to disk
01
شخم زدن, کشت کردن
to break up and smooth soil by drawing a harrow over it
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
disk
سومشخص مفرد
disks
وجه وصفی حال
disking
گذشته ساده
disked
اسم مفعول
disked
مثالها
The farmer disked the field before planting.
کشاورز قبل از کاشت، مزرعه را شخم زد.
درخت واژگانی
disklike
disk



























