جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to disarrange
01
مغشوش کردن, بر هم زدن، بیترتیب کردن، مختل کردن، به هم زدن
to make something disorganized
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
disarrange
سومشخص مفرد
disarranges
وجه وصفی حال
disarranging
گذشته ساده
disarranged
اسم مفعول
disarranged
مثالها
The children disarranged the living room while playing with their toys.
بچهها هنگام بازی با اسباببازیهایشان اتاق نشیمن را به هم ریختند.
درخت واژگانی
disarrange
arrange



























