جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
desultory
01
جستهگریخته, بیترتیب، بیقاعده، پرت، درهمبرهم، بیربط
disconnected and aimless in progression or execution
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most desultory
شکل تفضیلی
more desultory
درجهپذیر
مثالها
He made a desultory attempt at cleaning before giving up.
او یک تلاش بینظم برای تمیز کردن کرد قبل از اینکه تسلیم شود.



























