جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to decapitate
01
سر بریدن, گردن زدن، سر از تن جدا کردن
to cut off the head of someone or something
Transitive: to decapitate a person or animal
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
decapitate
سومشخص مفرد
decapitates
وجه وصفی حال
decapitating
گذشته ساده
decapitated
اسم مفعول
decapitated
مثالها
The warrior 's sword was sharp enough to decapitate his adversaries in battle.
شمشیر جنگجو به اندازهای تیز بود که بتواند در نبرد دشمنانش را سر ببرد.



























