جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to dash off
01
به سرعت جایی را ترک کردن
to quickly leave a place
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل حرکتی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
off
فعل پایه
dash
زمان حال
dash off
سومشخص مفرد
dashes off
وجه وصفی حال
dashing off
گذشته ساده
dashed off
اسم مفعول
dashed off
مثالها
The urgent phone call required him to dash off from the office and attend to a family emergency.
تماس تلفنی فوری از او خواست که به سرعت از دفتر خارج شود و به یک وضعیت اضطراری خانوادگی رسیدگی کند.
02
با عجله نوشتن
to quickly write something down
Transitive: to dash off sth
مثالها
Inspired by a sudden idea, the poet decided to dash off a few verses on a napkin at the coffee shop.
با الهام از یک ایده ناگهانی، شاعر تصمیم گرفت چند بیت را روی یک دستمال در کافه بنویسد.



























