جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to affix
01
ضمیمه کردن, پیوستن، اضافه نمودن، چسبانیدن
to attach or fasten something to another object or surface
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
affix
سومشخص مفرد
affixes
وجه وصفی حال
affixing
گذشته ساده
affixed
اسم مفعول
affixed
مثالها
He affixed the sign to the door with screws yesterday.
دیروز او علامت را با پیچ به در متصل کرد.
02
اضافه کردن به انتها, متصل کردن به انتها
add to the very end
03
پیوستن, متصل کردن
attach or become attached to a stem word
Affix
01
وند (دستورزبان)
(grammar) a letter or group of letters added to the end or beginning of a word to change its meaning
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
affixes
مثالها
The affix " un- " changes the meaning of adjectives to their opposites.
پسوند "un-" معنای صفات را به عکس آنها تغییر میدهد.
درخت واژگانی
affixed
affix



























