جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Burgundy
01
بورگوندی, بوردو
a dark red color with a purplish or blackish hue
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
شکل جمع
burgundies
مثالها
She painted the walls a rich burgundy.
او دیوارها را به رنگ بورگوندی غنی رنگ کرد.
مثالها
She poured a glass of Burgundy with dinner.
او یک لیوان بورگوندی با شام ریخت.
03
بورگوندی, بورگوندی
a historical province in eastern France, noted for its wine
مثالها
She studied the history of Burgundy in her European history class.
او تاریخ بورگوندی را در کلاس تاریخ اروپای خود مطالعه کرد.
burgundy



























