جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Bootstrap
01
بند چکمه, دستگیره چکمه
a looped strap sewn to the top of a boot, used to help pull the boot on
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
bootstraps
مثالها
The cowboy checked the boot for a broken bootstrap.
کابوی چکمه را برای کش شکسته بررسی کرد.
to bootstrap
01
پیشرفت با تلاش خود, ترقی با روشهای ابتکاری
to advance oneself by one's own efforts, often using improvised methods
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
bootstrap
سومشخص مفرد
bootstraps
وجه وصفی حال
bootstrapping
گذشته ساده
bootstrapped
اسم مفعول
bootstrapped
مثالها
He bootstrapped his way through college while working full-time.
او با کار تمام وقت، راه خود را در دانشگاه با تلاش شخصی پیش برد.
درخت واژگانی
bootstrap
boot
strap



























