جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to put on to
01
به کسی اطلاع دادن
to inform someone about something or someone useful
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جداشدنی
جزء فعلی
onto
فعل پایه
put
زمان حال
put onto
سومشخص مفرد
puts onto
وجه وصفی حال
putting onto
گذشته ساده
put onto
اسم مفعول
put onto
مثالها
My friend put me onto this amazing new café downtown.
دوستم من را در جریان این کافه جدید شگفتانگیز در مرکز شهر گذاشت.



























