جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to multitask
01
چند کار را با هم انجام دادن
to simultaneously do more than one thing
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
multitask
سومشخص مفرد
multitasks
وجه وصفی حال
multitasking
گذشته ساده
multitasked
اسم مفعول
multitasked
مثالها
The chef had to multitask in the kitchen, preparing multiple dishes at the same time to meet the demands of a busy restaurant.
آشپز مجبور بود در آشپزخانه چندوظیفگی کند، و چندین غذا را همزمان آماده کند تا به تقاضای یک رستوران شلوغ پاسخ دهد.
درخت واژگانی
multitasking
multitask
task



























