to wriggle
wriggle
rɪəgl
riegl
wiggle

تعریف و معنی "wriggle"در زبان انگلیسی

to wriggle
01

خزیدن

to twist, turn, or move with quick, contorted motions 
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
wriggle
سوم‌شخص مفرد
wriggles
وجه وصفی حال
wriggling
گذشته ساده
wriggled
اسم مفعول
wriggled
مثال‌ها
The playful puppy wriggled with excitement as its owner approached with a treat. 

توله سگ بازیگوش از هیجان پیچ و تاب می‌خورد در حالی که صاحبش با یک خوراکی نزدیک می‌شد.

Wriggle
01

پیچ و تاب, لول خوردن

a twisting or turning movement 
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
wriggles
مثال‌ها
The toddler's wriggle made it hard to put on his shoes. 

ول خوردن کودک نوپا پوشیدن کفش‌هایش را سخت کرد.

LanGeek
دانلود برنامه
langeek application

Download Mobile App

فروشگاه برنامه