جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to wreck
01
تخریب کردن
to damage or destroy something severely
Transitive: to wreck sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
wreck
سومشخص مفرد
wrecks
وجه وصفی حال
wrecking
گذشته ساده
wrecked
اسم مفعول
wrecked
مثالها
The car accident threatened to wreck the front end of the vehicle.
تصادف ماشین تهدید میکرد که جلوی وسیله نقلیه را خراب کند.
Wreck
01
حادثه, برخورد
a sudden, damaging incident involving one or more vehicles
مثالها
Witnesses described the truck wreck as severe.
شاهدان حادثه کامیون را شدید توصیف کردند.
02
خرابه, ویرانه
someone who has suffered ruin or severe misfortune
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
wrecks
مثالها
She became an emotional wreck following the breakup.
او پس از جدایی به یک خرابه عاطفی تبدیل شد.
03
لاشه کشتی, بقایای کشتی غرق شده
a ship that has been ruined or broken apart at sea
مثالها
The wreck became an artificial reef for marine life.
لاشه کشتی به یک صخره مصنوعی برای حیات دریایی تبدیل شد.
04
خرابه, ویرانه
something that has been ruined, damaged, or destroyed
مثالها
The relationship turned into a wreck after repeated arguments.
رابطه پس از بحثهای مکرر به ویرانه تبدیل شد.
05
خرابه, ویرانه، لاشه (هواپیما، کشتی و...)، تکه پاره
a building or vehicle that has been badly damaged
مثالها
The hurricane left the house a wreck.
طوفان خانه را به یک ویرانه تبدیل کرد.
درخت واژگانی
wrecked
wrecker
wrecking
wreck



























