جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
wispy
01
مبهم, غیر واضح
lacking sharpness, detail, or clear structure
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
wispiest
شکل تفضیلی
wispier
درجهپذیر
مثالها
His memory of the event was wispy, more feeling than fact.
خاطره او از رویداد مبهم بود، بیشتر احساس بود تا واقعیت.
درخت واژگانی
wispy
wisp



























