جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
wispy
01
مبهم, غیر واضح
lacking sharpness, detail, or clear structure
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
wispiest
شکل تفضیلی
wispier
درجهپذیر
حوزه
appearance, perception, form
مثالها
A wispy outline of the mountain appeared through the mist.
طرحی محو از کوه از میان مه پدیدار شد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
wispy
wisp



























