جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to whack
01
ضربه محکمی زدن
to strike forcefully with a sharp blow
Transitive: to whack sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
whack
سومشخص مفرد
whacks
وجه وصفی حال
whacking
گذشته ساده
whacked
اسم مفعول
whacked
مثالها
The chef whacks the garlic cloves with the flat side of the knife to easily peel off the skins.
آشپز با طرف صاف چاقو به حبههای سیر ضربه میزند تا پوستها به راحتی کنده شوند.
Whack
01
ضربه محکم, ضربه شدید
the act of hitting vigorously
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
whacks
02
صدای ضربه, کوبش
the sound made by a sharp swift blow
03
یک تلاش, یک کوشش
an attempt, try, or turn at something
Slang
مثالها
She gave it a whack and improved the report in one hour.
او به آن یک تلاش داد و گزارش را در یک ساعت بهبود بخشید.
درخت واژگانی
whacked
whacker
whacking
whack



























