جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
typically
01
معمولاً, بهطور معمول
in a way that usually happens
مثالها
Students typically graduate in four years, though some take longer.
دانشجویان معمولاً در چهار سال فارغالتحصیل میشوند، اگرچه برخی بیشتر طول میکشد.
مثالها
This dish is typically Thai; spicy, sour, and aromatic.
این غذا معمولاً تایلندی است؛ تند، ترش و معطر.
مثالها
She greeted everyone with her typically warm smile.
او با لبخند معمولاً گرم خود از همه استقبال کرد.
درخت واژگانی
untypically
typically
typical
type



























