جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
typically
01
معمولاً, بهطور معمول
in a way that usually happens
اطلاعات دستوری
adverb of frequency
مثالها
The trains are typically punctual, but delays can happen during strikes.
قطارها معمولاً به موقع هستند، اما ممکن است در طول اعتصابها تأخیرهایی رخ دهد.
مثالها
The film is typically Hitchcockian, with suspenseful twists.
این فیلم معمولاً هیچکاکی است، با پیچوخمهای پرتعلیق.
مثالها
Typically, John arrived late.
معمولاً، جان دیر آمد.
درخت واژگانی
untypically
typically
typical
type



























