جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to twiddle
01
دستکاری کردن
to move or play with something in a nervous or absentminded manner
Transitive: to twiddle sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
twiddle
سومشخص مفرد
twiddles
وجه وصفی حال
twiddling
گذشته ساده
twiddled
اسم مفعول
twiddled
مثالها
Unable to focus, she twiddled a strand of her hair while studying for the exam.
ناتوان از تمرکز، او در حالی که برای امتحان مطالعه میکرد، یک رشته از موهایش را میچرخاند.
02
چرخیدن, پرواز کردن
to make light and delicate turning or jouncing movements
Intransitive
مثالها
The cat 's tail twiddled back and forth in anticipation of playtime.
دم گربه در انتظار زمان بازی به جلو و عقب میپیچید.
Twiddle
01
یک سری پیچ و تاب یا چرخش های کوچک (معمولاً بیکار)
a series of small (usually idle) twists or turns
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
twiddles
درخت واژگانی
twiddler
twiddle



























