جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to swap
01
مبادله کردن, ردوبدل کردن
to give something to a person and receive something else in return
Transitive: to swap sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
swap
سومشخص مفرد
swaps
وجه وصفی حال
swapping
گذشته ساده
swapped
اسم مفعول
swapped
مثالها
They decided to swap books to diversify their reading choices.
آنها تصمیم گرفتند کتابها را عوض کنند تا انتخابهای خواندن خود را متنوع سازند.
Swap
01
مبادله, معاوضه
an exchange in which two parties give and receive items of equivalent value
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
swaps
مثالها
They made a swap of books at the library fair.
آنها یک مبادله کتاب در نمایشگاه کتابخانه انجام دادند.



























