جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to sulk
01
قهر کردن, به هم ریختن
to be in a bad mood and to remain silent and resentful due to feeling upset, angry, or disappointed
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
sulk
سومشخص مفرد
sulks
وجه وصفی حال
sulking
گذشته ساده
sulked
اسم مفعول
sulked
مثالها
She sulked quietly after being left out of the decision.
او پس از کنار گذاشته شدن از تصمیم، به آرامی قهر کرد.
Sulk
01
نق زدن, قهر
a state or show of silent, sullen bad temper, marked by withdrawal from interaction
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
sulks
مثالها
She sat in a sulk, refusing to join the conversation.
او در یک sulk نشست، و از پیوستن به گفتگو خودداری کرد.



























