جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to stymie
01
مانع شدن, ناکام گذاشتن
to prevent the occurrence or achievement of something
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
stymie
سومشخص مفرد
stymies
وجه وصفی حال
stymying
گذشته ساده
stymied
اسم مفعول
stymied
مثالها
Her lack of experience in the field could stymie her chances of getting the job.
کمبود تجربه او در این زمینه میتواند شانس او برای گرفتن شغل را مختل کند.



























