جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to squeal
01
لو دادن, افشا کردن
confess to a punishable or reprehensible deed, usually under pressure
02
خرخر کردن
to make a long high cry such as a pig
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
squeal
سومشخص مفرد
squeals
وجه وصفی حال
squealing
گذشته ساده
squealed
اسم مفعول
squealed
مثالها
He squealed in pain after hitting his finger with a hammer.
او پس از زدن چکش به انگشتش از درد جیغ کشید.
Squeal
01
خرخر
a sharp long cry or sound
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
squeals
درخت واژگانی
squealer
squealing
squeal



























