جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Sock
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
socks
مثالها
I put on a clean pair of socks every morning.
من هر صبح یک جفت جوراب تمیز میپوشم.
02
جوراب باد, مخروط باد
a truncated cloth cone mounted on a mast; used (e.g., at airports) to show the direction of the wind
to sock
01
محکم زدن, سخت کوبیدن
hit hard
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
sock
سومشخص مفرد
socks
وجه وصفی حال
socking
گذشته ساده
socked
اسم مفعول
socked



























