جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Snail
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
حیوان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
snails
مثالها
The snail crept slowly along the damp forest floor, leaving a glistening trail behind.
حلزون به آرامی در امتداد کف مرطوب جنگل خزید و ردی درخشان از خود بر جای گذاشت.
02
حلزون
edible terrestrial snail usually served in the shell with a sauce of melted butter and garlic
03
حلزون, آدم کند
a person moving or acting with excessive slowness
نکوهشی
غیررسمی
مثالها
That snail took forever to get ready.
حلزون برای آماده شدن یک ابدیت وقت صرف کرد.
to snail
01
جمع آوری حلزون, ذخیره حلزون
gather snails
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
snail
سومشخص مفرد
snails
وجه وصفی حال
snailing
گذشته ساده
snailed
اسم مفعول
snailed
درخت واژگانی
snaillike
snail



























