جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to scathe
01
آسیب زدن, مجروح کردن
to harm or injure someone or something
Transitive: to scathe sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
scathe
سومشخص مفرد
scathes
وجه وصفی حال
scathing
گذشته ساده
scathed
اسم مفعول
scathed
مثالها
The wildfire continues to scathe the vast forested area.
آتشسوزی جنگلی همچنان به آسیب زدن به منطقه وسیع جنگلی ادامه میدهد.
Scathe
01
آسیب, خسارت
the act of damaging something or someone
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
درخت واژگانی
scathing
scathe



























