جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
سرهم کردن, آماده کردن
او تمام پازل را در عرض فقط یک ساعت سر هم کرد.
فراهم کردن
من در حال تلاش برای تهیه یک برنامه جامع برای کمپین بازاریابی خود هستیم.
سازماندهی کردن, جمع آوری کردن
او یک مهمانی تولد غافلگیرانه فوقالعاده برای دوستش ترتیب داد، با هماهنگی تزئینات، غذا و سرگرمی.
جمع کردن, سر هم کردن
بیایید شواهد را کنار هم بگذاریم تا یک استدلال منطقی تشکیل دهیم.
تصور یک ارتباط عاشقانه, تصور یک رابطه
لطفاً ما را در یک داستان عاشقانه کنار هم قرار ندهید؛ ما فقط دوستان خوبی هستیم.
جمع آوری کردن, سازماندهی کردن
او تیم را برای پروژه آینده تشکیل داد.
سازماندهی کردن, ساختار دادن
او یک گزارش جامع در مورد پیشرفت پروژه تهیه کرد.
used to refer to the combined or collective total of something that is made up of individual parts or components
مرتب, شیک
او همیشه اینقدر خوشتیپ به نظر میرسد، حتی در صبحهای شلوغ.



























