جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to pitch in
[phrase form: pitch]
01
بلعیدن
to eat eagerly and in large amounts
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
in
فعل پایه
pitch
زمان حال
pitch in
سومشخص مفرد
pitches in
وجه وصفی حال
pitching in
گذشته ساده
pitched in
اسم مفعول
pitched in
مثالها
The team pitched in after the match, enjoying the victory meal.
تیم بعد از مسابقه به غذا حمله کرد، از غذای پیروزی لذت برد.
02
از دیگران در انجام کاری حمایت کردن
to contribute to a task, usually alongside others
Intransitive
مثالها
The project was huge, but it became manageable when all team members pitched in.
پروژه بسیار بزرگ بود، اما زمانی که همه اعضای تیم همکاری کردند، قابل مدیریت شد.



























