جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to pillory
01
در معرض تمسخر قرار دادن, در معرض تحقیر عمومی قرار دادن
expose to ridicule or public scorn
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
pillory
سومشخص مفرد
pillories
وجه وصفی حال
pillorying
گذشته ساده
pilloried
اسم مفعول
pilloried
02
مسخره کردن, مورد انتقاد قرار دادن، تحقیر کردن
to publicly criticize or mock someone
مثالها
He was pilloried online for his unpopular opinions.
او به خاطر نظرات غیرمحبوبش به صورت آنلاین مسخره شد.
03
مجازات کردن با قرار دادن در تیرک رسوایی, در معرض رسوایی قرار دادن
punish by putting in a pillory
Pillory
01
قاپوق (نوعی وسیله شکنجه)
a wooden frame with holes for a human head and hands, used to publicly punish an offender in the past
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
pillories
مثالها
The crowd gathered around the pillory, jeering at the offender trapped inside.
جمعیت دور تیر چوبی جمع شدند و به مجرمی که داخلش گیر افتاده بود تمسخر میکردند.



























