جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to overtax
01
مالیات سنگین تحمیل کردن, تحمیل مالیات سنگین
to impose a heavy tax on something or someone
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
overtax
سومشخص مفرد
overtaxes
وجه وصفی حال
overtaxing
گذشته ساده
overtaxed
اسم مفعول
overtaxed
مثالها
He worried that additional tariffs would overtax small businesses and lead to job losses.
او نگران بود که تعرفههای اضافی باعث مالیات سنگین بر کسبوکارهای کوچک شود و منجر به از دست دادن شغلها شود.
درخت واژگانی
overtax
tax



























