جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
obligingly
01
با میل و رغبت, به طور مفید و داوطلبانه
in a helpful and willing way, especially to do a favor or accommodate someone
مثالها
When asked to switch seats, he obligingly moved without complaint.
وقتی از او خواسته شد که صندلیها را عوض کند، او با میل و رغبت و بدون شکایت جابهجا شد.
02
با میل, با رضایت
willingly and readily doing something to assist or please others
مثالها
The neighbor responded obligingly when asked for gardening advice.
همسایه با میل و رغبت پاسخ داد وقتی که برای مشاوره باغبانی از او پرسیده شد.
درخت واژگانی
obligingly
obliging
oblige



























