جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Nickel
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
شکل جمع
nickels
مثالها
The coin is made primarily of nickel and copper.
سکه عمدتاً از نیکل و مس ساخته شده است.
مثالها
He found a nickel on the ground and added it to his coin collection.
او یک نیکل روی زمین پیدا کرد و آن را به مجموعه سکههایش اضافه کرد.
03
پنج دلار مواد مخدر, یک نیکل مواد مخدر
a quantity of drugs valued at five dollars
informal
مثالها
He bought a nickel of cocaine on the street.
او یک نیکل کوکائین در خیابان خرید.
to nickel
01
نیکل کاری کردن, پوشش نیکل زدن
to coat or plate an object with a layer of nickel
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
nickel
سومشخص مفرد
nickels
وجه وصفی حال
nickeling
گذشته ساده
nickeled
اسم مفعول
nickeled
مثالها
The jeweler nickeled the bracelet to prevent tarnishing.
جواهرساز برای جلوگیری از کدر شدن، دستبند را نیکل کاری کرد.



























