جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
mortified
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most mortified
شکل تفضیلی
more mortified
درجهپذیر
مثالها
She was mortified when her phone rang loudly during the silent performance.
او شرمسار شد وقتی تلفنش در طول اجرای سکوت بلند زنگ خورد.
02
مرده بافت, دچار مرگ بافت
suffering from tissue death
03
شرمسار, تحقیر شده
feed pigs
درخت واژگانی
mortified
mortify
mort



























