جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to locomote
01
جابجا شدن, مسافرت کردن
to move from one place to another; to travel or transport
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
locomote
سومشخص مفرد
locomotes
وجه وصفی حال
locomoting
گذشته ساده
locomoted
اسم مفعول
locomoted
مثالها
Fish use their fins to locomote underwater.
ماهیها از بالههای خود برای حرکت در زیر آب استفاده میکنند.
درخت واژگانی
locomotion
locomotive
locomote



























