جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to lob
01
پرتاب کردن به صورت قوسی و آهسته, انداختن به صورت قوسی و آهسته
to throw something in a high, slow arc
Transitive: to lob sth
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
lob
سومشخص مفرد
lobs
وجه وصفی حال
lobbing
گذشته ساده
lobbed
اسم مفعول
lobbed
مثالها
The quarterback decided to lob the football gently to the receiver for an easy catch.
کوارتربک تصمیم گرفت توپ فوتبال را به آرامی به پرتاب کند تا دریافت کننده به راحتی آن را بگیرد.
Lob
01
آدم بی دست و پا, نادان
a clumsy, dull, or loutish person
Dialect
British
توهینآمیز
عامیانه
مثالها
The big lob knocked over the display while stumbling through the shop.
ناشی بزرگ هنگام لیز خوردن در مغازه ویترین را واژگون کرد.
02
لوب, پرتاب با قوس بالا
the act of propelling something (as a ball or shell etc.) in a high arc
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
lobs
03
لوب, توپ تنیس با قوس بالا
an easy return of a tennis ball in a high arc



























